Ponyclub - ماجراجویی میلیونی_قسمت 12
Friendship is Magic

ماجراجویی میلیونی_قسمت 12

سه شنبه 17 بهمن 1396 11:01 ق.ظ

نویسنده : ✰...sky leks✰
ارسال شده در: پونی کوچولو ،
سلام
قسمت 12 این داستان بالاخره رسید
کلی روش فکر کردم
و ذوق میکنم نظر بدید
درسته شیوادش جون نویسنده است ولی بازم حال میکنم به داستان نظر بده من خودمم به داستان هاش نظر میدم
Related image
برو ادامه
.................
خدارو شکر تواینی با افراد دیوونه اش اونجا نبودند
اونجا پینکی مینو دیدیم که اونجا نشسته و ناراحته
وقتی ما رو دید اروم شد
ولی هیچی نگفت
Image result for ‫پینکی مین‬‎

اون با اشاره بهمون هشدار داد قایم بشیم
من و سانست اروم اروم بدون اینکه کسی متوجه بشه اومدیم بیرون قایم شدیم و به پینکی مین نگاه میکردیم
چند لحظه بعد تواینی اومد
Image result for ‫پینکی مین‬‎

به کسی که کنارش بود گفت:«منو تنها بزار »
اون موجود شل و ول هم برگشت به اون مدرسه
تواینی به سمت پینکی مین رفت 
یکم نزدیک تر شد 
اروم اروم نزدیک شد و براش ی شعر خوند::
oh 
pinky mean
you can"t do it
i know
you have friends
i know
twilight and sanset
you can"t do it 
i know
i see you now
we are friend too
pinky mean
oooooooooo
we are the girls
we have 
the magic
i have the magic
you have magic too
we are the girls
and we 
friend forever
i know
you can"t do it 
i can"t too
but we
can 
nothing
i know 
i know
you can"t do it 

ooooooo
we can"t
"
خیلی صداش قشنگ بود 
ولی باز پینکی مین چیزی نگفت!
تواینی دست هاش رو گرفت و گفت:«میخوای ی رازی بهت بگم؟»
پینکی مین سرشو به نشانه ی موافقت تکون داد
تواینی:«منم مجبورم این کار ها رو کنم!
مگه کی دلش میخواد سانست و توایلایت گوگولی از بین برن؟»
بعد گفت:«من این کار ها رو نمی کنم !
من فقط 10 سالمه یکی منو مجبور به این کار ها میکنه»
تواینی ادامه داد:«ببین»
و جای ی زخم هایی رو روی بدنش نشون داد
گفت:«اینا جای تنبیه هایی ی که من شدم»
پینکی مین هم اشکش در اومد
تواینی ادامه داد:«من اون کار ها رو نمی کنم تو تولدم خودم بودم ولی مجبور بدم ادای کسی که این کار ها رو میکنه رو در بیاورم!
بقیه ی جا ها ی نسخه ی بد از من این کار ها رو می کرد و با پگاسوس هم دست بود
پگاسوس ی پونیه روانیه و برای همین دوست نداره پونی های روانی دور و برش باشند چون اونا تشخیص میدن اینم روانیه!»
یکهو پای سانست رفت روی ی چوب و چوب شکست و صدا داد
تواینی خوب دور و برشو نگاه کرد
ما رو ندید 
خدارو شکر 
ادامه دارد.........................
ببخشید یکم کم بود
ولی نظر بدید 
اگه نظر ندید دیگه قسمت بعدی باز تاخیر داره و کمه
بای




دیدگاه ها : نظر برای داستان
آخرین ویرایش: جمعه 18 اسفند 1396 04:27 ب.ظ



نمایش نظرات 1 تا 30