تبلیغات
Ponyclub - ماجراجویی میلیونی_قسمت 13
Friendship is Magic

ماجراجویی میلیونی_قسمت 13

شنبه 21 بهمن 1396 03:41 ب.ظ

نویسنده : ✰...sky leks✰
ارسال شده در: پونی کوچولو ،
سلام 
دیگه چه کنیم گفتم این دفعه تاخیر نداشته باشیم 
خب 
Related image
برو ادامه دیگه..................

........................
پینکی مین لبخند رو لباش بود
تواینی یکم به دور و برش با دقت بیشتر نگاه کرد تا دم منو دید که از بوته ها زده بیرون
و منم سریع دمم رو برداشتم
ولی دیگه دیر شده بود....................
اون فهمیده بود 
تواینی با جرعت خیلی زیاد بوته ها رو کنار زد و من و سانست شیمر رو دید 
اومدم دست تواینی رو بگیرم که تواینی فرار کرد 
بعد هم پینکی مین منو بغل کرد 
من گفتم:«حالا در مورد تواینی میدونیم»
پینکی مین گفت:«فکر کنم بدونم باید چیکار کنیم»
سانست:«منظورت چیه؟»
پینکی مین گفت:«ی نقشه دارم »
Related image

و بعد یکم بیشتر فکر کرد 
سانشت:«ولی من فکر نمی کنم بخوام به این مدرسه کمک کنم من فقط اون گردنبند رو میخوام »
توایلایت:«خب به این مدرسه هم کمک میکنیم»
سانست:«اگه به این مدرسه کمک کنیم ما بازم نفر اخر میشیم و مطمئنن نه میتونیم نفر اول شیم نه میتونیم زنده بمونیم»
پینکی مین:«اما وقتی نفر دومی هست اول بودن چه معنایی داره؟»
من:«واو ! چه جمله ی قشنگی 
میدونید حق با پینکی مینه 
منم حاضرم با دوستام باشم و بهشون کمک کنم 
چون میدونم دوستام هوامو دارن و منم هوای اونا رو دارم
وقتی با شما هستم دیگه نمی ترسم 
ترس چیزیه که همه داریم
و دیگه فیلم گرفتن هم برام مهم نیست 
فقط شما کنارم باشید 
همین خوبه 
و البته بیشتر خوشحال بودم اگه بقیه دوست هامون هم اینجا بودن
مرسی دوستای خوبم»
وای !
منم حرف قشنگی زدما!
پینکی مین و سانست خیلی خوششون اومد
Image result for ‫پینکی پای‬‎

Image result for ‫سانست شیمر‬‎


پینکی مین :«راستش من ،من،.........»
سانست:«تو چی؟»
پینکی مین:«من............»
من:«بگو دیگه»
پینکی مین :«من........»
من:«پینکی مین  بگو ما ناراحت نمیشیم»
پینکی مین:«خیلی خب ،من خودم این شخصیت ها(بجز تواینی واقعی)
رو ساختم و نتونستم شکستشون بدم برای همین وانمود میکنم طرف اونام
و ،و 
همینطور بگم اونا از ما 10000000000000000000000000هزار میلیون قوی ترن »
سانست:«اشکالی نداره»
من:«بعضی وقتا ادم کارایی میکنه که نمی دونه اشتباه یا درستن
من اعتراف میکنم
من یعنی توایلات ،خودم بعضی وقتا کارایی میکنم که نمی دونم اشتباه یا درسته 
ولی حالا از اون کار ها پشیمونم و دیگه تکرارش نمی کنم و به بقیه هم میگم این اشتباه رو نکنن»
پینکی مین:«ممنون شما دوست های واقعی هستید»

Related image


پینکی مین:«خب من باید برم وگرنه کار هممون تمومه »
سانست:«کجا میری؟»
پینکی مین:«مگه یادتون نیست؟
من باید وانمود کنم طرف پگاسوس و تواینی بدنجنسم 
وگرنه زنده نیستم 
ولی زنگ تفریح این مدرسه که خورد میام نقشم رو بهتون میگم
ادامه دارد..............................
________________________________________________
این دفعه زیاد گذاشتم
پس زیاد نظر بدید اگه نظر ندید منم دیگه هم دیر قسمت های بعدی رو میزارم هم کم میزارم 
شاید دیگه اصلن نزارم 
خب پس 
بای 




دیدگاهها : نظر برای داستان
آخرین ویرایش: شنبه 21 بهمن 1396 04:29 ب.ظ