تبلیغات
Ponyclub - ماجراجویی میلیونی_قسمت 16
Friendship is Magic

ماجراجویی میلیونی_قسمت 16

سه شنبه 25 اردیبهشت 1397 04:11 ب.ظ

نویسنده : ✰...sky leks✰
سلام
رسیدیم با ماجراجویی میلیونی_قسمت 16
بعد یک قرن!
خب به هر حال
Related image

برو ادامه.......................
..............................................^^.....................................
بعد من عصبانی شدم
اخه متوجه نمی شدم
فقط دلم می خواست از اونجا ناپدید بشم
بعد همینجوری کنار چشمه ای که تو شهر بود نشستم
از شانس من فعلا اونا(دار دسته ی تواینی بده)نیستن
همینجوری سنگ پرت می کردم تو برکه
که یکهو تو برکه عکس مبارزان نشانه(سوییتی بل،اسکوتالو،اپل بلوم)رو دیدم
پشتم رو نگاه کردم ، اونا اونجا نبودن
ولی من مطمئنم عکسشونو تو اب دیدم
اما حتی اگه اونا بودن نمی تنستن کاری کنن
چون اونا مثل منو دوستام(رینبودش،فلاترشای،اپل جک،پینکی پای،رریتی،سانست و استارلایت)نبودن
دوستی هیچکی مثل من و دوستام(رینبودش،فلاترشای،اپل جک،پینکی پای،رریتی،سانست و استارلایت)نبود
تا اینکه با خودم فکر کردم((
خب خانم تواینی شرور
چی فرمودید برای دوستی باید اون گردنبند میلیونی رو بخرم
اگه اینطوریه واسه دوستام این کارو خواهم کرد))
حالا رفتم ی عده رو جمع کردم و با توجه به استعداد هر پونی اونا رو گروه بندی کردم
و بهشون گفتم باید چیکار کنن و نقشه کشیدیم
بعد از 5 روز اماده شدیم
قرار شد فردا(دوشنبه)بریم تو کارش
امشب (شب یکشنبه )خیلی هیجان زده ام
و همه دارن یا تمرین میکنن یا گپ میزنن در مورد فردا و جنگ
من اسم این جنگ رو گذاشتم(جنگ جهانی سوم پونی ها و زامبی های دربار)
و خلاصه همه خوب استراحت کردن و اماده شدن
الان صبح شده
همه دارن قایم میشن و اماده حمله
من و سانست قراره یواشکی بریم تو اون یکی مدرسه و عده ای جاهای مختلف شهر قایم بشن تا هر قت اونا اومدن حمله کنن و عده ای هم باید حواس اونا رو و نگهبانا رو پرت کنن
و............
ولی واسه همه ی اینا برنامه داریم
فراکسی و نانیا و خانم چرلیاس و چند تا از بچه ها و نصف معلمین یجا جمع شدن و تواینی رو صدا کردند
تواینی هم اومد
Related image

البته اون تواینی تقلبی بودا
تواینی(تقلبی)گفت:«چطور جرئت کردید»
بعد خانم چرلیاس رفت جلو و گفت:«این چه املایه نوشتی و پر غلط دیکتست و.........»
تواینی خیلی تعجب کرد و یکم  انگار روش تعصیر داشت
چون یجورایی خجالت کشید و گفت:«
اخه،اخه چیزه.....»
خانم چرلیاس نذاشت حرفش رو کامل بزنه و گفت:«اخه بی اخه 2 ساله مشقاتو ننوشتی 
اخه چه وعضشه و......»
ادامه دارد........
_____________________________________________
تموم
تا قسمت بعد
لذتش بمونه
بای



دیدگاهها : نظر برای داستان
آخرین ویرایش: سه شنبه 25 اردیبهشت 1397 04:47 ب.ظ