Ponyclub - ماجراجویی میلیونی_قسمت 2
Friendship is Magic

ماجراجویی میلیونی_قسمت 2

شنبه 16 دی 1396 04:24 ب.ظ

نویسنده : پینکی پای
سلام 
قسمت دوم رو براتون اوردم
از نظراتون هم خیلی خوشم امد
مرسی
Related image

برای خوندن داستان به ادامه مراجعه کنید 
با تشکر

.....ولی ای کاش به حرفش گوش کرده بودم.
من:«ولی سانست این بیشتر شبیه چیز تو نقشه است و توی نقشه که من دارم میبینم روی مدرسه ی سمت راستی ضرب در زده اینجا هم توی کوچه سمت راستیه»
بعد سانست شیمر چیزی گفت ولی من نتونستم متوجه حرفش بشم.
فقط گفتم :«بیا»
اونم میترسید توی شهر ویران شده تنها بمونه  برای همین زود اومد پیشم  و گفت :«بدون تو هیچ جا نمیرم»
به این میگن عالی.
رفتیم تو.
میخواستم دوباره نقشه رو ببینم که سانست شیمر نقشه رو کامل پاره کرد یک کلمه هم از نقشه پیدا نبود 
من:«چرا پاره اش کردی؟»سانست گفت:«ششش اروم تر حرف بزن»
اروم تکرار کردم:«چرا پاره اش کردی؟» سانست شیمر چیزی نگفت منم ساکت شدم
جای خراب شده ای بود.
یک جا یک لیوان اب خنک تگرگی روی میز بود منم تشنه ام شد و رفتم بخورم که سانست دستم رو محکم گرفت.
گفت:«مشکوک میزنه  این شهر سال ها پیش از بین رفته و یک لیوان اب خنک خنک اینجاست که نه شکسته نه ابش از اون موقع که اینجا نابود شد گرم  فاسد شده»
بعد ی بهانه گیر اوردم:«اره مشکوکه.ولی ما از کجا بدونیم فاسده یا نه؟
حتی اگه اب گرم هم بود من میخوردم»
سانست به حباب هایی که روی اب داشتند قل قل میکردند اشاره کرد
بعد او گفت:«بزار ی امتحانی کنیم»
و ی سنک انداخت تو اب با دقت نگاه کردم بهد ثانیه سنگ رو نابود کرد
حق با سانست بود 
سانست از قمقه ای که با خودش اورده بود بهم داد بخورم
بعد گفت :«بیا بریم دستشویی ی ابی به صورتم بزنم»
بعد باهاش رفتم وقتی در دستشویی رو باز کردیم....
اونجا پر خون بود و روی ایینه ی دستشویی<که شکسته بود فقط یکم از توش ی چیزایی معلوم بود>جای دست خونی بود !
سریع دوربین رو به سمت دستشویی گرفتم و گفتم :«
بیندگان عزیز این دستشویی مدرسه ای که در نقشه مشخص شده بوده،ببینید»
بعد سانست ترسید  سریع رفت چسبید به دیوار 
من دوربینو به سمتش گرفتم و گفتم:«این دوست من کمی ترسیده ،حتی خود من هم ترسیده ام پس فکر نکنید ما به اندازه ی کافی شجاع هستیم.هر کسی در زندگی خود از چیزهایی می ترسد»
و ویدیویی که گرفتم رو به شبکه ی تلوزیونی وصل کردم تا بینندگان ان را از اخبار ببینند
دست سانستو گرفتم
و گفتم:«نترس من پیشتم»
در ی کلاس رو باز کردم
کلاس خالی بود 
و برای اینکه خیال سانست راحت باشه در رو پشت سرم بستم
یکهو کسی دستشو روی شونم گذاشت 
برگشتم و نگاه کردم یک پونی زخمی شده بود بعد سانست ترسید
اون خانم گفت:«سلام من معلم این کلاس هستم»
بعد به کلاس نگاه کردم
فیلی ها <فیلی به بچه پونی ها میگویند>از زیر میزشان بیرون امدند
اون معلم ادامه داد:«ما سال ها اینجا گیر افتادیم و به زور غذایی برای خود ذخیره میکنیم»
سانست با ارامش پرسید:«اینجا کجاست؟چرا اب مسموم روی میز بود؟
چرا توی دستشویی خون بود؟»
ادامه دارد......
برای قسمت سوم 7 نظر پلیز



دیدگاه ها : نظر برای داستان
برچسب ها: داستان نویسی ، پونی کوچولو ،
آخرین ویرایش: شنبه 16 دی 1396 04:56 ب.ظ