Ponyclub - ماجراجویی میلیونی_قسمت چهارم
Friendship is Magic

ماجراجویی میلیونی_قسمت چهارم

پنجشنبه 21 دی 1396 02:41 ب.ظ

نویسنده : ✰...sky leks✰
سلام 
با اینکه زیاد نظر نگرفتم قسمت چهارم رو گذاشتم
Related image

میدونی باید بری ادامه
<و نظر هم بدی>
......و بچه ها دورمون جمع شدن
خلاصه من و سانست با معلم ها به دفتر معلم ها رفتیم
اونجا یکم حرف زدیم
منم پرسیدم:«کی مواظب بچه هاست؟»
خانم کلاس اول که اسمش چرلیس بود:«ی پرستار از پرستار های دکتر این شهر که از سال ها پیش زنده مونده مثل ما مواظب بچه هاست»
خانم چارلیس گفت که:«خواهرم چرلیس راست میگه اسم اون پرستار هم نارنیا ست»
سانست دلش میخواست نارنیا رو ببینه
منم همینطور
با هم رفتیم تو کلاس نارنیا
داشت با بچه ها بازی میکرد
و پشت در وایساده بود تا بچه ای بیرون کلاس نره و کسی هم نیاد تو و به بچه ها اسیب بزنه
وقتی ما رفتیم تو نارنیا ترسید که ی کسی اومده به بچه ها اسیب بزنه ولی دید نه
بعد سانست پرید بغل نارنیا
بعد احوال پرسی و از این کارها کرد
منم اروم بدون اینکه نارنیا بشنوه بهش گفتم:«تو اونو میشناسی؟»
سانستس جواب<sunsets gavab>:«اره. ما از بچگی با هم دوست بودیم»
منم رفتم با نارنیا اشنا شدم
بعد معلم ها برگشتند سر کلاس هاشون و به بچه ها درس دادن
من از نارنیا پرسیدم:«تو وقتی خانم چارلیس و چرلیس درس میدن کجا میری که در امان بمونی؟»
نارنیا:«خب من قایم میشم و پناه میگیرم،بعضی وقت ها میرم تو کلاس میشینم و جاهای دیگه»
بعد سانست گفت:«خب الان کجا قایم میشی؟»
نارنیا:«بریم تو کلاس سوم بشینیم»
من و سانست هم میخواستیم دنبالش بریم که سانست شیمر یام اورد که ما اومدیم اینجا دنبال گردنبند میلیونی
Image result for ‫سانست شیمر‬‎

بعد منم یادش اوردم اینجا پر خطره و ما باید بیخیال بشیم
سانست :«منم اولش میترسیدم،تو هم میترسیدی.خب ما بدون اون گردنبند نمیتونیم دوستامون رو پیدا کنیم. و هر لحظه ممکنه این بچه های کوچولو در خطر باشند و دوست من ،من خوشحال میشم با نارنیا وقت بزارم. و با تو توایلات،دوست دارم با هم اکتشاف کنیم نباید تسلیم بشویم»
بعد من میخواستم ی چیزی بگم که فراکسی از کلاس اومد بیرون و رو به سانست کرد
یک جوری نگاهش کرد انگار ازش چیزی می خواست
سانست هم زهنشو خوند و گفت:«باشه بهت اب میدم»
فراکسی تعجب کرد
ولی اون اب میخاست چیز دیگه ای براش مهم نبود
اب خورد و تشکر کرد و برگشت توی کلاس
من :«میگم فراکسی خیلی شبیهته سانست شیمر.دقت کردی؟»
سانست هم سرشو به نشونه ی بله تکون داد
بابای مدرسهشون هم اومد و با صدای بلند داد زد:«زنگ تفریح»
فراکسی اولین نفر از کلاس سوم اومد بیرون و توی ی اتاقی که نارنیا اون تو باید از بچه ها مراقبت می کرد و بقیه ی بچه ها هم رفتند
یک دقیقه بعد فراکسی از اتاق زنگ تفریح اومد بیرون و به سانست چسبید
من با دقت بهش نگاه کردم
Image result for ‫سانست شیمر‬‎

و با سانست مقایسه اش کردم
Image result for ‫دختر سانست شیمر‬‎

بعد هم فراکسی کلی با سانست بازی کرد
من از فراکسی پرسیدم:«از کلاس زنگ تفریح فرار کردی؟»
گفت:«نه . من از خانم نارنیا اجازه گرفتم بیام پیش سانست»
بعد صدای ناله اومد
ادامه دارد.........

این دفعه اگه 12 نظر رو برای این پست ندید و برای قسمت قبلی هم نظرات کافی رو ندید تا فردا قسمت پنجم رو نخواهد گذاشت

بای



دیدگاه ها : نظر برای این قسمت
برچسب ها: داستان نویسی ، گوگولی ، ملکه چرلیاس ،
آخرین ویرایش: پنجشنبه 21 دی 1396 03:35 ب.ظ