Ponyclub - ماجراجویی میلیونی_قسمت ششم
Friendship is Magic

ماجراجویی میلیونی_قسمت ششم

جمعه 22 دی 1396 07:56 ب.ظ

نویسنده : ✰...sky leks✰
سلام
با قسمت ششم امدم
Related image

خودت میدونی تو ادامه باید داستان رو بخونی

........
وقتی که ما رو کاملا از اونجا دور کرد بهمون گفت:«خوب کاری کردید قایم شدید»
من با خودم فکر کردم مشکوک میزنه این نارنیاعه
اخه اون از کجا فهمیده که ما اونجاییم
معلومه حتما ما ولی رو تقیب کرده و از بچه ها پرستاری نکرده
بعد نارنیا رفت توی کلاس اول تا استراحت کنه چون زنگ تفریح تموم شده بود
من به سانست گفتم که مشکوکه
ولی اون فقط خندید
بعد یکهو برای دومین بار یادم انداخت برای چه چیزهایی اونجاییم و همین یک دقیقه پیش پیش فلاتربت بودیم
بعد رک و راست گفت:«ما فلاترشای رو پیدا کردیم چون بدون فلاترشای فلاتربت تشکیل نمی شد.فقط اون دیگه با ما دوست نیست و فلاتربته»
منم گفتم:«اوهوم»
بعد سانست ی چیز دیگه یادم انداخت:«بیا بریم تو کلاس سوم اینجا خطرناکه و....»
ما هم رفتیم کلاس سوم گوشه ی اتاق نشستیم و ی چیزی خوردیم
بعد من دوباره یاد اون قاب عکس افتادم
دو تا کیف خیلی قدیمی از جایی که بچه ها کاپشن و کلاه و......را اویزان می کردند بود
و اون کیف خونی بود!
خانم چارلیس یک ثانیه به من نگاه کرد و منم به کیف ها اشاره کردم و اونم با علامت دادن بهم فهموند که بعد این زنگ در موردش حرف می زنیم
زنگ خواب خورد<روز تموم شد>
بابای مدرسه و بچه های کلاس های دیگه امدند توی کلاس سوم
بابای مدرسه در کلاس را قفل کرد تا مبادا کسی در خواب بیاید توی کلاس
من دقت کردم بجز بچه های مدرسه ،مادر ها و مدیر و معلم ها،چند تا از مردم شهر که زنده ان هم به کلاس امدند
بابای این مدرسه یک وسایلی برای مواقع خطر اورده بود مثل:
دزدگیر
یک چیز که به دم همه زده بود تا وقتی گم میشن اون چیز نشون بده کجان
تله
ساندویچ و اب برای وقتی مردم گرسنه اند
و..........
.
بعد هم خیال همه راحت شد 
بعضی ها همان موقع خوابیدند و بعضی ها یکم بیشتر بیدار ماندند و بعضی ها هر دو
ولی خیال همه راحت بود
تازه برای مواقع بیش از حد استراری پونی هایی که شاخ داشتند روی همه جادو خونده بودند تا سالم باشند
و هر کی جوری میخوابید که اگه کسی میومد تو نمی توانست پونی ها را ببیند مگر اینکه دنبال انها می گشت
خانم چارلیس بهم در مورد کیف گفت:«این کیف مال هیچ کس توی این کلاس نیست !مال مردمی هم که اینجان نیست و مردمی توی شهر ما بجز این مردم وجود ندارد<بجز کس هایی که خطرناک بودند و توی کلاس نبودند>
بعد گفت این کیف مال همان دوست های بدجنسی هست که ما از ان ها فرار میکنیم»
من هم ماجرا را به سانست گفتم 
او هم ان قاب عکس را دیده بود
با هم چیزمیز های توی کیف را نگاه کردیم
ادامه دارد..........

مثل همیشه کم بود 
ببخشید
فردا قسمت هفتم در خدمت شما
چون میخوام  قسمت 10 اخرین قسمت ماجراجویی میلیونی باشه،باید از فردا بیشتر داستان رو کش بدم
اگر هم 10 قسمت نشد حداقل باید 12 قسمت بشه

برای قسمت هفتم فردا 5 نظر بدید
خب من میرم ی پست دیگه هم براتون بزارم



دیدگاه ها : نظر برای داستان
برچسب ها: برچسب ، او می فرماید ، پونی کوچولو ،
آخرین ویرایش: جمعه 22 دی 1396 08:22 ب.ظ