Ponyclub - ماجراجویی میلیونی_قسمت 7 با کمی تاخیر
Friendship is Magic
نویسنده : ✰...sky leks✰
سلام قسمت هفتم رو با کمی تاخیر اوردم
و خبر خوب اینه که دیگه نمی خواد برای خوندن قسمت بعدی نظر بدید 
ولی دلیل نمی شه ندید 
منظورم اینه که اگه برای قسمت قبل نظرات کافی رو ندادید من باز هم براتون این قسمت رو میزارم
ولی بازم بهم نظر بدید
خب بریم سراغ داستان
Related image

برو ادامه .........
.....توی کیف دفتری بود که رویش نوشته بود((دوستی))!
با خودم فکر کردم مگه زامبی،خفاش،جادوگر،عجوزه و .... هم دوستی دارند؟
بنظر می امد سانست هم همین فکر رو میکنه
سانست بدون معطلی در کتاب رو باز کرد 
هر دو به خانم چارلیس نگاه کردیم و او هم لبخند کوچکی زد و سرش رو به نشانه ی موافقط تکان داد
من و سانست هم خوشحال شدم و شروع کردیم به ورق زدن کتاب و خوندن اون کتاب.
خانم چارلیس هم با ما داشت میخوند.
باورم نمی شد (حالا که فکر می کنم نه من ،نه سانست و نه چارلیس باورشون نمی شد!)
اون واقعا دفتر دوستی بود.
حالا حدس می زنید دفتر دوستی کی بود؟
من می دونم دفتر دوستی همون کسایی بود که توی قاب عکس دیده بودیم!
خانم چارلیس اهی میکشه و از توی کیف خودش(نه کیفی که از توش کتاب دوستی در اورده بودیم،کیف خود خانم چارلیس)یک عکس در اورد.
این همون عکسی بود که روی دیوار وقتی توی کمد قایم شدیم بود!فقط کمی قدیمی تر بود و قاب نشده بود.
Related image

بعد چارلیس می گوید:«خیلی وقت پیش ی دختر توی این مدرسه بود.اسمش تواینی بود.اون دختر شجاع،مهربون و وفاداری بود
اون الان هم سن توعه»
من یکهو توی دفتر دوستیه ی صفحه ای دیدم که دقیقا چیزهایی که خانم چارلیس گفت در ان نوشته شده بود
یعنی این بندی که خانم چارلیس گفت در انجا اینطوری نوشته شده بود:«من خیلی وقت پیش ها ی دختر توی این مدرسه بودم.
اسمم تواینیه.من خیلی شجاع،مهربون و وفادارم.من الان 18 سال دارم»
ولی چیزهای دیگه ای هم نوشته بود که خانم چارلیس بهمون نگفت
سانست کمی فکر کرد و برای شنیدن ادامه ی حرف های خانم چارلیس،به من چشمکی زد و گفت:«خب،»
خانم چارلیس چیزی نگفت .
سانست دوباره گفت:«خب،»
خانم چارلیس دوباره اهی کشید و گفت:«پرنسس توایلایت .وقتی که شنید شما پرنسس شده اید،حسودی کرد.
چون خودش هزاران جادو کشف کرده و جادوی شما رو که باهاش دوباره کوییتی مارک دوستاتون رو برگردوندین رو کشف کرده بود.
و وقتی شما با استارلایت گلیمر دوست شدید ،استارلایت با تواینی قهر کرد برای اینکه شما بهش گفته بودید که دیگه به فکر چیزهای بد نباشه،و او هم دیگه تواینی رو دنبال نکرد.
تواینی یتیم است و هیچ وقت شانس ندارد.
هیچ کس در تولد او شرکت نکرده و هدیه ای به او نداده تنها کسی که این کار را کرد من و خواهرم و فراکسی که دوستش بود کس دیگری این کار را نکرد.خلاصه او سختی های زیادی کشیده و الان در فکر انتقام است»
دقیقا همین جمله ها در کتاب دوستی بودند فقط از زبان خود فراکسی بودند.
خانم چارلیس گفت:«و فردا تولدش است.در اصل او 18 ساله نیست!
فردا می شود 18 سالش و او نامه ای به من داد و در ان نامه قسم خورد هر کسی که در تولد من حاضر باشد و .......فقط در مدت تولدم با او کاری ندارم»
ما خمیازه ای کشیدیم و به هم شب بخیر گفتیم و خوابیدیم.
نصفه شب ناگهان با صدایی از خواب پریدم .
چشمانم را باز کردم دیدم فراکسی اومد به سمتمون و سانست رو اروم بیدار کرد و به او گفت:«میشه پیش تو بخوابم؟. می ترسم تنها بخوابم»
سانست هم با لبخند کوچکی برای او جا باز می کند و بغل فراکسی می خوابد D:
منم لبخندی می زنم و دوباره می خوابم.چه لحظه ی لذت بخشی.
صبح روز بعد همه بیدار می شویم مردم به خانه هایشان بر می گردند.
بابای مدرسه جلوی در به مردم بسته صبحانه می داد  بعد هم به کلاس ها امد و به انها صبحانه داد.
وقتی همه صبحانه خوردند خانم خانم چرلیس به همه اعلام کرد:«از این به بعد کلاس سوم و اول یک کلاس است.کلاس من یعنی کلاس اول از این به بعد دفتر نارنیاست و همه در کلاس سوم یعنی اینجا درس می خوانید و من و خواهرم با هم درس می دهیم.همه ی درس ها را»
بعد بهمان زنگ ازاد دادند میشه گفت زنگ استراحت ولی زنگ تفریح نبود .فقط معلم ها می نشستند و تو توی کلاس بازی می کردی.
دیدم فراکسی مشغول است و به سانست اشاره کردم
او هم پیش فراکسی رفت و پرسید:«چیکار می کنی»
فراکسی قیافه ای گرفت که انگار خجالت کشیده
بعد در گوش سانست چیزی گفت سانست هم پیش من امد و در گوشم گفت:«او دارد برای تولد تواینی چیزی درست می کند.خانم چارلیس و چرلیس هم همین طور»
بعد حتی سانست هم مشقول همین کار شد
ادامه دارد.............
بای تا های پست بعدی



دیدگاه ها : نظر برای داستان
آخرین ویرایش: سه شنبه 26 دی 1396 06:51 ب.ظ