Ponyclub - ماجراجویی میلیونی_قسمت 9
Friendship is Magic

ماجراجویی میلیونی_قسمت 9

جمعه 29 دی 1396 04:32 ب.ظ

نویسنده : پینکی پای
ارسال شده در: بهترین هاى پونى كوچولو ، پونی کلاب ، لینک پونی ، pony ، پونی کوچولو ، پینکی پای ،
سلام
خسته ام 
هزارتا مهمون داریم
چند ساعت دیگه میرسند
خیلی تو تمیز کردن خونه به پدر و مادرم کمک کردم
با این حال خوشحالم که میخوام داستان رو بزارم
اگه میخوام توی قسمت دهم تموم شه داستان باید این قسمت خیلی خیلی زیاد باشه 
ولی انقدر از داستان مونده که فکر کنم تا قسمت بیستم جا داشته باشه
بگذریم
Related image
اه 9 قسمت گذاشتم و هنوز نمی دونی باید کجا بری؟
باشه بابا میگم
برو ادامه

..........
هدیه ی فراکسی خیلی بزرگ بود
و تواینی نمی تونست تاقت بیاره تا بازش کنه
هدیه ی فراکسی:«
1-قلب شیشه ای ابی خیلی خوجمل
2-دفتر دوستی خودش با تواینی 
3-کمی خون
4-عکس هایی که با هم داشتند
5-دفتر هوشمند ریاضی
6-بسته ای پر از باتری،کاغذ،اختراعات ،چیزهای کشف شده،وسایلی که بشود با ان چیزی را کشف یا اختراع کرد و .............بود
7-نامه ای از فراکسی به تواینی 
8-ایینه ای جادویی
9-عینک جدید
10-ایپد با طرح دوستی 
»
تواینی اشک از چشم هاش میومد 
پرید و فراکسی رو بغل کرد
بعد شمع 17 رو از روی کیکش برداشت و به جاش شمع 11 روی کیکش گذاشت
خانم چارلیس در گوش من و سانست گفت:«او دقیقا هم سن فراکسیه »
بعد تواینی با جادو خودش رو کوچیک کرد و به حالت عادی در اورد
زیاد فرقی با قبلش نکرد فقط قدش کوچیک و قیافش گوگولی تر شده بود
بعد هم تولد رو تموم کرد و رفت 
ما هم به کلاس ها برگشتیم
من فکر کردم او پونی خوبی شده ولی وقتی به دیدنش رفتم او داد زد:«اصلا فکرش رو نکن . ما با هم دشمنیم.من خودم چندتا دوست وفادار دارم »
بعد اضافه کرد:«اگه تا چند دقیقه ی دیگه از اینجا نری کارتو تموم می کنم»
منم پرسیدم:«کدوم دوست؟تو اصلا دوست داری؟»
تواینی عصبانی داد زد:«معلومه که دوست دارم من فراکسی،فلاتربت،پینکی مین ،رینبوفکتور ،اپل مین،رریتی زامبی ،مرگ و اسکلت ها رو دارم»
منم بدون معطلی داد زدم:«پس ما رو هم اضافه کن»
تواینی داد زد:«رینبوفکتور  توایلایت رو بگیر و برام بیارش توی اتاق شکنجه»
خیلی ترسیدم
خشکم زده بود نمی دونستم باید چی کار کنم»
که ناگهان اون اومد
Related image
به اندازه ی کافی ترسناک بود
ولی تواینی فکرم رو خوند و گفت:«این تازه اول ترسناکه
وقتی کسی رو به قتل برسونه یا شکنجه کنه از این وحشتناک تر میشه»
تا خواستم فرار کنم از ترس قش کردم
وقتی به هوش اومدم دیدم به یک دستگاه شکنجه بسته شدم
رینبو فکتوری با ی چاقو داشت به سمتم میومد که صدای خنده ی اشنایی اومد
وای
اون پینکی مین بود
اون با صدای ترسناکی گفت:«کی اماده ی مردنه؟»
من هم ساکت موندم
پینکی مین به رینبو فکتور افرین گفت و داد زد:«فکتور جون من بزار این یکی رو خودم بکشم»
رینبو فکتور هم گفت:«باشه»
بعد رفت 
دقت کردم بجز من و پینکی مین دیگر کسی اونجا نبود
شاید فرصت فرار داشتم
داشتم خوب و البته سریع فکر می کردم که پینکی مین دست و پاهایم رو باز کرد و جاش ی گوسفند رو کشت که چاقوش خونی بشه
منم به ذهنم نرسید فرار کنم 
بعد متوجه شدم که هنوز فرار نکردم و پینکی مین به سراغم نمی اید 
گفتم:«خب نمی خوای منو بگیری؟»
پینکی مین با صدای اروم گفت:«اونا صد برابر از من قوی ترند و خودم ایین بلا رو سر دوستات اوردم تواینی هم یاد گرفت تقلید کرد و منو شکست داد
بهش نگو فراریت دادم منم الکی چندتا جسد و پوست و خون جات میزارم تا باور کنه مردی»
لبخند زدم
مطمئن بودم گولم نمی زنه
بعد گفت:«دنبالم بیا تا فراریت بدم»
منم دنبالش رفتم
اون منو از ی در مخفی که فقط خودش بلد بود منو به کلاس خانم چاریس برگردوند
خودش هم برگشت به کارش
ادامه دارد....................



دیدگاه ها : نظر برای داستانم
آخرین ویرایش: جمعه 29 دی 1396 05:33 ب.ظ