تبلیغات
Ponyclub - بدبخت شدم ماجراجویی میلیونی _قسمت 10
Friendship is Magic

بدبخت شدم ماجراجویی میلیونی _قسمت 10

شنبه 30 دی 1396 04:37 ب.ظ

نویسنده : ✰...sky leks✰
ارسال شده در: بهترین هاى پونى كوچولو ، پونی کلاب ، لینک پونی ، pony ، پینکی پای ، پونی کوچولو ،
بچه ها بدبخختت شدم
وای ولی اگه اشکالی نداره امروز داستان تموم نمیشه
خب چیز بدی هم نیست داستان ها نباید خیلی کوتاه باشند
نظر یادتون نره
ولی قبل گذاشتن این قسمت میرم قسمت قبل رو بخونم چون یادم نمیاد از چه قرار شد قصه 
شما فعلا برین ادامه
Related image
برو ادامهههههههههه
(هنوز نمی دونی باید بری ادامه؟)
..........
منم تشخیص دادم که بجز سانست شیمر نباید به کس دیگه ای بگم
سریع قضیه رو بهش گفتم
اون مدتی ساکت موند 
ترسیده بود
داشت می لرزید
تا اومدم ی چیزی بگم پرید بغلم
بعد هم گفت :«اون پینکی واقعیه فقط یکی این بلا رو سرش اورده،و از جایی که پینکی خیلی خندونه و ........اون یادش میاد تو دوستشی»
بعد هم من فکر می کردم چی کار بکنم چی کار نکنم،
که یکهو سانست برای 10000000000000بار یادم اورد برای چی اونجاییم
اون گفت:«خب عزیز من ما اینجا نیستیم با اونا بجنگیم ،اینجایم گردنبند میلیونی رو پیدا کنیم و با اون اینا هم عقل تو سرشون میره»
منم عجب افرینی بهش گفتم که نمیتونید فکرشو بکنید 
بعد هم من ازش پرسیدم:«اگه نقشه رو پاره نکرده بودی الان گردنبند میلیونی تو دستمون بود پس چرا پاره اش کردی؟»
اون دور و برش رو نگاه کرد کسی به او دقتی نمی کرد 
ان وقتی متوجه شد کسی نگاهش نمی کند خیلی اروم در گوشم گفت:«توی نقشه نوشته بود وقتی وارد مدرسه می شوید نقشه را خوب بخوانید و نقشه را از بین ببرید یک نفر جز خودتان نباید از نقشه سر در بیاورد»
من پرسیدم:«خب اگه خوب خوندیش می دونی گردنبند کجاست؟»
سانستس جواب(sunsets gavab):خب مگه از اول جلوی در بهت نگفتم؟بهت گفتم که رو این مدرسه علامت ضرب در کشیده و کنارش نوشته به این مدرسه مراجعه نکنید»
منم فهمیدم که چیزی که ان موقع نشنیده بودم این بود
ای کاش به حرف سانست گوش داده بودم
حتما الان با خودتون میگین:«حالا اشکالی نداره الان برو تو مدرسه هه»
اگه این فکر رو می کنید در اشتباهید
بقیه ی داستان رو بخونید تا متوجه اشتباه ما بشوید
من گفتم :«خب بیا بریم بعد دوباره بر می گردیم اینجا»
سانست گفت:«اما....»
نذاشتم حرفش رو تموم کنه و گفتم:«اما چی؟بیا بریم بابا.اما بی اما»
سانست هم ساکت شد 
ولی تا اومدم در رو باز کنم متوجه شدم کسی ما را می بیند
برگشتم 
دیدم پینکی مین داره  نگاهمون میکنه و پشتش اپل مین ایستاده بود
Related image
بعد هم رینبوفکتوری از یک طرف دیگه پیدا شد
وای سانست هم نزدی بود قش کنه
یکهو اومدیم از ی طرف دیگه فرار کنیم که دمون شای زاهر شد
نکنه فکر کردین فقط فلاتربت بود؟نه جانم از همه هزاران مدل ساخته بود
تازه پشت دمون شای فلاتربت بود 
اومدیم از اخرین طرف فرار کنیم که رریتی زامبی اومد

تازه پشت هر یک از اینا هزاران نسخه ی دیگه هم ازشون ایستاده بود که یکهو کم مونده بود تواینی بیاد
اون دید که من زنده ام
همه به پینکی مین نگاه کردند
ولی رینبو فکتوری با پینکی مین دوست بود 
برای همین ازش دفاه کرد و گفت:«اون تقصیری نداره . توایلایت فرار کرد اونم برای اینکه ناراحتتون نکنه دروغ گفت»
تواینی هم دستور داد:«خب اشکالی نداره »
بعد جلوی در رفت و گفت:«کسی از اینجا بیرون نمیره .سانست و توایلایت  اگه هم میخواین الان کشته نشین تا 15 میشمرم برگردین توی کلاس»
ما هم هنوز 1 رو نگفته بود برگشتیم کلاس و کلی گریه کردیم و ماجرا رو به خانم چارلیس گفتیم
ادامه دارد..........................
_____________________________________________
بازم کم بود
دیگه به بزرگی خودتون ببخشید




دیدگاهها : نظر برای داستان
آخرین ویرایش: شنبه 30 دی 1396 05:19 ب.ظ