تبلیغات
Ponyclub - مطالب ابر داستان نویسی
Friendship is Magic

ماجراجویی میلیونی_قسمت چهارم

پنجشنبه 21 دی 1396 01:41 ب.ظ

نویسنده : ✰...sky leks✰
سلام 
با اینکه زیاد نظر نگرفتم قسمت چهارم رو گذاشتم
Related image

میدونی باید بری ادامه
<و نظر هم بدی>

ادامه میخوام بخونم داستانو

دیدگاهها : نظر برای این قسمت
برچسبها: داستان نویسی ، گوگولی ، ملکه چرلیاس ،
آخرین ویرایش: پنجشنبه 21 دی 1396 02:35 ب.ظ

ماجراجویی میلیونی_قسمت 2

شنبه 16 دی 1396 03:24 ب.ظ

نویسنده : ✰...sky leks✰
سلام 
قسمت دوم رو براتون اوردم
از نظراتون هم خیلی خوشم امد
مرسی
Related image

برای خوندن داستان به ادامه مراجعه کنید 
با تشکر


بریم ادامه

دیدگاهها : نظر برای داستان
برچسبها: داستان نویسی ، پونی کوچولو ،
آخرین ویرایش: شنبه 16 دی 1396 03:56 ب.ظ

داستان داریم:کتاب جادویی

شنبه 9 دی 1396 06:43 ب.ظ

نویسنده : ✰...sky leks✰
سلام
میخوام داستان بزارم
همتون می دونید رینبودش دوست درینگ دوعه ،و درینگ دو کتاب هایی از ماجرا های خودش می نویسه،ی روز رینبودش  رفت تا به درینگ دو سر بزنه و یکم با هم وقت میگزرونن بعد درینگ دو میگه:<<من میخوام ی کتاب  از ماجرایی که دیروز برام اتفاق افتاد رو بنویسم >>رینبودش هم حوصله اش سر رفته بود درینگ دو پیشنهاد کرد که:<<رینبودش،چرا تو سعی نمی کنی واسه ی خودت ی کتاب بنویسی؟>>بعد یکهو توی مغذ رینبو ابر های خیالی با لامپ های روشن رنگین کمونی جرقه میزنه!
رینبودش یک عالمه ایده ی جدید واسه ی داستان نوشتن داشت.از درینگ دو تشکر و خداحافظی کرد و رفت از پدرش تایپ ستوری شو قرض گرفت. او شروع به نوشتن داستان کرد .او همین طوری نوشت و نوشت که داستانش تموم شد
به زودی از داستانش چاپ های زیادی گرفت و کتاب های او سریع پخش شد.او یکی از کتاب هایش را برد خانه ی درینگ دو و به او داد.درینگ دو زیاد وقت برای کتاب خوندن نداشت بیشتر برای کتاب نوشتن وقت داشت.بعد او کتابی که داشت مینوشت رو <اون کتابش را تموم کرده >به رینبودش داد.رینبودش:<<به این زودی کتابت را تموم کردی؟>>درینگ دو:<<بله>>
رینبودش:<<ایول تو خیلی باحالی>>
هر دو به گوشه ای رفتن و شروع به خواندن کتاب ها کردند.
رینبودش رفت روی یک ابر و درینگ دو هم روی چمن ها دراز کشیده بود و کتاب میخواند<هر دو کتاب میخواندند!>
کتابی که رینبودش میخوند<از درینگ دو گرفته بود>:
افسانه ی درخت به گوش
من خسته بودم از جنگ با دزد معروف«بالاریتا چینگ»خسته بودم.
ی درخت رو توی جنگل دیدم.
اون درخت با درخت های توی جنگل فرقی نداشت ولی توجه مرا به خود جلب کرده بود!
زیر درخت نشستم . خیلی نرم و راحت بود.
کم کم هوا سرد می شد.
نمی دانم  چی شد که خوابم برد .
وقتی چشمانم را باز کردم،دیدم یکی از شاخه های درخت به سمت من خم شده و برگ هایش را روی من انداخته بود،تا سردم نشود!
من از کار این درخت تعجب کردم
از جای خود بلند شدم بال هایم را برای پرواز اماده کرده بودم که چیزی روی من افتاد .
اون چیز یک سوییشرت بود !روی سوییشرت  عکس یک ببر کشیده شده بود .

سوییشرت را پوشیدم
راحت بود یکهو درخت یکی از شاخه هایش را به سمت من دراز کرد و سعی کرد سوییشرت را ازم بگیرد.
من هم سوییشرت را از دست درخت نجات دادم و سریع به خانه ی خودم برگشتم.
من تصمیم داشتم سوییشرتم را ببری صدا بزنم.
لباسی که معلوم نباشد من درینگ دو هستم رو پوشیدم و رویش ببری را پوشیدم میخواستم به بازار بروم و غذایی برای خودم تهیه کنم.
وقتی به مغازه رفتم صف تولانی ای در بر بود کسی که پول ها را حساب می کرد من و ببری را ته صف دید و داد زد:«بیاین جلو خانم الان براتون حساب میکنم».
بعد توی راه دیدم که وقتی راه می روم همه به من زل زده اند.
من ببری را از تنم در اوردم و دیگه هیچکی به من نگاه نکرد!
من ببری را دوباره تنم کردم و همه دورم جمع شدن!
بالاخره به خانه برگشتم.
جنگل همیشه پر سر و صدا بود اما این دفعه توی خانه که نشستم بودم هیچ صدایی نمی امد!
موزیک ارامی پخش کردم و با خیال راحت شامم را میل کردم.
بعد با خودم فکر کردم:«ببری جادویی است!.»
ادامه دارد........
ادامه رو وقتی میگم که 15 تا نظر بدید
هر وقت 15 تا نظر دادید همین جا ادامه رو میزارم

It"s so awesome
خب من اول این پست رو توی مطلب رمز دار گذاشته بودم ولیچون برای داستان و اپ هایم وقت گذاشته بودم،اون پست رو پاک کردم و توی این پست گذاشتم که همه بخونید



دیدگاهها : نظرات
برچسبها: داستان نویسی ، پونی کوچولو ، مای لیتل پونی ، درینگ دو ،
آخرین ویرایش: شنبه 9 دی 1396 06:47 ب.ظ